"موجي از ترس و وحشت وجود مرا فرا گرفت."
سوغاتي از دوران كودكي تقريبآ فراموش شده و يا روياي وحشتناك آماندا آستين را بر آن داشت كه به نيومكزيكو برود تا حقيقتي را درباره مادرش اين كه چه شكلي بود و چگونه. مرد، را كشف كند
از لحظهاي كه وارد خانه فاميلش در كوردوا ميشود با خانهاي عجيب و غريب، پر از اسرار قديمي، و با جويي از خشونت، سوءظن و حسادت مواجه ميگردد.
در رويارويي با اهريمن و با نظر انداختن به "ماسك فيروزهاي" خاطراتي براي او زنده ميشود كه در گذشتههاي كورودوا... را به رويش ميگشايد.
|