خاطرات تلخ گذشته مثل دشنهاي روي دوش او سنگيني ميكرد و اين را به خوبي ميدانست كه بايد آيندهاش را فداي گذشتهاش ميكرد. گذشتهاي كه جز سايههايي محو چيزي از آن به ياد نداشت و او بايد ميدانست آن چيست و چرا مادرش و گري بهترين دوستش را از دست داده است؟ او با استخدام يك كارآگاه خصوصي درمييابد اين شيطان "لورنزو" نام دارد كه زندگياش را فلج كرده و دو انسان مورد علاقهاش را از او گرفته است، اما ديگر سومي را نميتوانست بگيرد. ادوارد هرگز اين را درك نميكرد، ولي او اهميتي نميداد. بايد عشقش را از خود دور ميكرد تا به هدفش برسد و براي نجات زندگي او نفرتش را به جان بخرد.
پشت جلد
او چيزي نداشت بجز يك اسم و رؤياي انتقام. الي تحت فرمان گذشتهاي پيچيده و خشونتبار، دريچهي قلبش را به روي عشق ميبندد تا در جستجويي بيرحمانه قاتل مادرش را پيدا كند.
مسحوركننده، زيرك، ثروتمند، جاي گرفته بر بالاي برج رفيع سرپرستي يك مؤسسهي پولي معتبر ـ الي با درگيري با دشمن، خطر از دست دادن تمام گذشته و عشق زندگياش را به جان ميخرد و...
|